کرجی خیال

کودکی ها

به خانه مي رفت

 با  كيف

و  با كلاهي كه بر  هوا بود

  چيزي  دزديدي ؟

مادرش پرسيد

 دعوا كردي باز؟

 پدرش  گفت

 و برادرش  كيفش  را زير و رو مي كرد

  به دنبال  آن چيز

 كه در دل  پنهان  كرده بود

 تنها مادربزرگش  ديد

  گل سرخي  را در دست فشرده  كتاب  هندسه اش

 و خنديده بود

                                                                       حسين پناهی

 

   + م.رویا ; ٦:٤٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ آبان ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()

 

 

می روی و گريه می آيد مرا

            اندکی بنشين که باران بگذرد...

   + م.رویا ; ٢:٠٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۳۱ تیر ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()

 

از که می گويی حکايت

شهر دل خاليست، خاموش است

برکه آرامست و غمگين

شهرزاد قصه گو تنهاست

نغمه های آشنايی مرده بر لب های کوچه

 نه صدايی

نه دگر آوای گرم آشنايی

بر خيابان های ساکت،مانده تنها رد پايی

                                                                هما مير افشار

   + م.رویا ; ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۳ تیر ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()

به که می انديشی؟

به که می انديشی ؟

کيست در زاويه دید دو چشمان چنان جنگل تو؟

که عميق است و پر افسون و غمين

از تو بيزارم و از آنکه در اعمال خيال تو کند رقص وجود

از تو بيزارم و از بود و نبود...

                                          هما مير افشار

   + م.رویا ; ۱:٥٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()

 

 توی يک غروب خاموش  

 توی يک جنون غربت

 ميون فاصله ها گم        

 زير يک سايه وحشت

 جايی که ترانه ای نيست واسه لبخند دوباره

 جايی که همه غريبند واسه ديدن ستاره

 قصه ميگم قصه درد

 قصه شب تو و من

 قصه مرد فراموش

 قصه خستگی تن

 سرگذشت موج تنها

 کوی بيکران دريا

 شب تلخ و اين شکسته ؛ نرسيدن به يه فردا

 کاش ميشد ستاره می ديد نم تلخ گريه هامو

 ميشنيد صدای پای نفسای بی صدامو.

سلام

امروز تولد وبلاگ منه

 تو اين يک سال سعی کردم بيشتر وبلاگ بخونم تا اينکه بنويسم. تازه دوستای خيلی خوبی هم پيدا کردم که از نوشته های قشنگشون  استفاده کردم.

 

   + م.رویا ; ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ آذر ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()

پاييز

وقتی که پاييز ميشه تو جاده ای مسافرم

برگای زرد درختا  ميشکنند تو خاطرم

من ميشم يه عابری که گم ميشه تو جنگلا

شايد اونجا ببينه از تو فقط يه جای پا

منی که صدای پات و رو برگا می بينم

چشامو می بندم و تو رو يه دنيا می بينم

می دونم  يه روز ميای از من نمونده نفسی

تو برام يه ناجيی پس کی به دادم  ميرسی

تو بيا بهار من باش واسه پاييزی  تن

من درخت زرد و خشکم تو بمان برای من....

   + م.رویا ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ مهر ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()

صادق

من از رابطه های مضحک و  بی معنی سلام و احوال پرسی متنفرم

تو کلاه را برای عابران آن سوی خيابان بلند ميکنی

من از صدای جيغ های شبانه می ترسم

تو چراغ های اتاق را خاموش ميکنی و می خوابی

من از تپش های گرم در سرما سرشارم

تو از رنگها ی زرد و کشو قرص های بعد از ظهر های گرم پربار

من از تو ميخواستم که به باور ها  بارور شوی

تو به من نويد برآمدگی را نشانه دانستی

من از سقوط ستاره های آبکی به روی های های شعر های نرم ميگويم

وتو از خوشبختی من و تو ميگويی و اينکه چه طور دو خط موازی و بی امتداد در کنار هم خوشبختند.

 صادق پزشکيان

   + م.رویا ; ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()

 

صدای خش خش برگها همين طور که داشتم قدم ميزدم به گوشم می خورد. من در راهی بودم که تا انتهای آن پر بود از اين برگهای زرد. در طرفين من اين درختهای برگ زرد بودند که ديواری از ترس را برای من ساخته بودند و من توانستم نور خورشيد را احساس کنم چون اين درخت ها با ستمی که دليلی بر وجودشان بود قد کشيده بودند و من انگيزه ای به جز اينکه بی هدف جلو برم نداشتم.من به جلو قدم می گذاشتم ولی انگار حدی نبود. صدا ها کم کم عوض شدندو من صدای کوبيدن چيزی به سنگ را می شنيدم من متوجه شدم که نور اطراف من در حال تغيير است . قدم بعدی که گذاشتم ناگهان دنيا عوض شد من به درياچه ای زيبا رسيده بودم و درخت های مغروری را ميديدم و نور خورشيد به زيبايی به من می تابيد؛ من در اعماق آب زلال درياچه انسانهايی را ديدم که نيمی از بدن آنها به شکل ماهی بود.  جرعه ای آب نوشيدم از انگشتانم قطره ای آب به زمين چکيد ودر همان نقطه بوته ای از گل سرخ سريع شروع به رشد کرد و غنچه های زيبای آن به سرعت باز شد در اين هنگام عقابی سر سفيد خود خواهانه به من نگاه ميکرد و من اين را نمی دانستم دستم را به نشانه غرور دراز کردم تا که غنچه ای بچينم اما ناگهان فريادی از عقاب بلند شد ؛من اهميتی ندادم ای کاش زيبايی آن حقيقت را به شک نمی ديدم بدون اينکه متوجه شوم دستم خراشی برداشت و قطره ای خون به روی زمين ريخت و همه چيز دگرگون شد . من صدای گرگی را که زوزه می کشيد  شنيدم  ناگهان خورشيد زيبا غروب کرد و به ناگاه ماه بزرگی در آسمان ظاهر شد درختها به سرعت خشک شدند و من هيچ کاری از دستم بر نمی آمد و من در سکوتی احمقانه ريزش برف را بر سرم احساس کردم طولی نکشيد که همه جا سفيد شد درياچه هم يخ زده بود . صدايی شنيدم و با ترس به طرف صدا نگاه کردم گرگی سفيد را ديدم که دندانهای سفيدش را به من نشان ميداد قدمی به طرف من گذاشت من هم در جواب قدمی به عقب گذاشتم . صدای کوبيده شدن برف توهم بدی به من داد من به عقب ميرفتم ولی فهميدم که چشمان زيادی به من نگاه ميکرد من در وسط دايره ای از نگاه های سرد بودم من در اول ناتوانی زانو زدم و به درياچه نگاه کردم تمام ماهی های زيبای آن حالا مرده بودند و زير آن يخ سرد مدفون شده بودند . من نگاهی شکسته به آسمون کردم و اسمی را زمزمه کردم ناگهان انسانی با بالهای سفيد را ديدم که به طرف من پرواز ميکرد. آن به من نزديک شد ومن گرمای بدن آن را احساس کردم . سعی کردم که به صورتش نگاه کنم لبخند شيرينی به من زد ون در نگاه آشنايش چشمانم را بستم و وقتی که باز کردم دنيايی صادق تر از دنيای قبل را ديدم . توهم من از سه فصلی که ديدم نشانگر جهل و شعور و سختی راه من بود راهی که هر انسانی بايد آن را امتحان کند و در آن شجاعت به خرج بدهد.

اما آن فرشته که بود : برای من آشنایی قديمی آشنايی که راه من را قبلا رفته بود و او نيز مانند من توسط فرشته ای از سرما گريخته بود حالا نوبت او بود که افتخار صداقت را به ديگران بدهد.

شايد پاکترين صداقت را در دنيا به ما داده ان چيزی که در اين دنيا برای آن ارزشی نمی توان يافت...   

                          م-  رويا

   + م.رویا ; ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٢ تیر ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()

بوی جان

سپرده ام دل را به سودايت

   در هجوم رنگها وانبوه سايه ها

 اکنون تنها

               نگاه توست که مرا

                  به تماشای تصوير جهان می خواند

انگشت بر هر چه بگذاری

                             بوی جان

                                          می گيرد  

                وبغض خاک شعر می شود...

سلام به همه دوستای خوبم

بالاخره قالبی رو که دوست داشتم درست شد

ممنون از اونا يی که تو اين مدت به من سر زدن و پيام گذاشتن. سال نو ميلادی رو به شما تبريک ميگم

متاسفانه من تو اين چند روزه وبلاگم رو نمی تونستم بيارم وهر کاری که ميکردم همون قالب قبلا با متن قديمی ميومد و قالب جديد نميومد تازه متن  بعضی وبلاگ ها رو هم  که آپديت کرده بودن رو نمياورد بالاخره با رفتن به کافی نت فهميدم که مشکل از کامپيوتر منه. خلاصه از اينکه نتونستم به شما سر بزنم متاسفم 

حامد(پاييز بارونی) - مداد قرمز - مصی(بانوی باران)و ناتاشا خانوم با اجازه يا بی اجازه لينک شما رو گذاشتم توی وبلاگم چون دوستتون دارم

در اینجا لازمه از حامد (پاييز بارونی) عزيزم تشکر کنم که اين قالب رو برام درست کرد و من ناظر کيفی بودم و کيف ميکردم ولی سليقه عکس و رنگها ماله خودم بود خلاصه حامد جون ممنونتم

در پايان اين شعر از مولانا رو تقديم ميکنم به شما عزيزان:

       ای خدا اين وصل را هجران مکن

                                         سر خوشان عشق را نالان مکن

       نيست در عالم ز هجران  سخت تر

                                       هر چه خواهی کن وليکن آن مکن

                      ...تا آپديتی ديگر درود و دو صد بدرود...

   + م.رویا ; ٥:۳٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()

 

در ذهن سرد سنگ

            درک گل نمی گنجد

و روح عاصی عشق

             افروخته می شود

از اجاق آه

               آبروی دل 

می دهم بر باد

                هر چه بادا باد ....

سلام

دوستان خوبم ممنونم از اينکه به وبلاگم سر زديد و پيام گذاشتيد اميد وارم شب يلدا رو به خوبی گذرونده باشيد و يلدای انتظارتان در شب يلدای سال به پايان رسيده باشد

از صميم قلب واقعه دردناک زلزله بم رو به همه دوستانم به خصوص هموطنان عزيزم در شهر بم تسليت ميگم و برای بازماندگان اين واقعه صبر جميل آرزومندم 

دوستان عزيزم به اطلاع شما عزيزان ميرسونم که به دليل تغييراتی که ميخوام توی قالب بدم تا مدتی  آبديت نميکنم اما مطمئن باشيد شما رو فراموش نمی کنم

دوست دار شما:  م.رويا

   + م.رویا ; ٥:٥۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٦ دی ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()